قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

به سمت بیکرانه ها
 
چو دارو تلخ میباشد، نوشتن از تو ای بانو

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395 توسط محمود کرامتی
نویسنده: ادگار والیس
مترجم: محمود کرامتی

روجائی را به سوئی انداخت و بروی بسترش نشست،  پاهایش درون دمپایی خانگی اش سردی کف خانه را احساس کرد. تلفن به فاصله ی کمی دور مصرانه زنگ میخورد. چراغ را روشن کرد، به طرف تلفن رفت و گوشی را گرفت.

-         دکتر بنسون سخن میگوید...

 باد نوامبر در اطراف خانه ی کوچک سفید می وزید و صدای زمستان را  با خود می آورد. دکتر لباس پوشید، به طرف میز رفت و لحظه ی به ساعت مچی اش خیره شد. روحش از کارِ پیش رو شاکی بود. حالا ساعت دو صبح شده بود؛ ذهنش همچنان از این ساعات وحشتناک شکایت داشت. او متحیر بود که چرا باید اطفال همیشه در چنین اوقات نامناسبی متولد شوند. دو کیف دستی کوچک را برداشت، کیسه ی کوتاه قرص که مردم میشناختند و صندوق بلند زایمان که مردم کیف نوزاد میگفتند.  



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1394 توسط محمود کرامتی

در سرزمینِ صورتت ابروست بیشتر

آنکه بجان غمزده داروست بیشتر


وابسته ی دوچشم تو بسیارشاعر است

وابسته ی دوزلف و سرِ موست بیشتر


در لابلای خرمن موهات دست باد

در لابلای خرمن گیسوست بیشتر


آئینه محو صورت تو گشته، گنگ محض

غرق نگاه تو بخدا اوست بیشتر


بانو! کنار تودل من قرص باهمی ست

هرچند زخم خورده ام از دوست بیشتر


محمود کرامتی



نوشته شده در تاریخ شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1394 توسط محمود کرامتی

مثل شادی که ز من قهر شد از خود قهرم

هفته ها میگذرد از خودم ام بیخبرم


هفته ها میگذرد ساکن قبرستانم

مرده ها جمع شدند تا بدهندم زهرم


زنده بودم و کسی زنده نبود انگاری

بعد مردن به خدا بیش از همه زنده ترم


هفت جدم دل شان سوخت برایم اما

گویی که سوخته بیش از همه ی شان پدرم


حال من چون پدری هست که در پای نبرد

کشته از روی نفهمی و ندانی پسرم


هان ای آدمیان! خسته ام از جمله ی تان

محض مولا نگذارید چنین سربسرم


محمود کرامتی



نوشته شده در تاریخ شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1394 توسط محمود کرامتی

هوای مزرعه از یک نهیب میترسد

و باغ از شکوه درختان سیب میترسد


چه زوزه میکشد حیوان در مسیر باد

چنان که باد از این زوزه ی عجیب میترسد


کنار بستر دختر دست روی دست بود

پدر که چندی میشودش از طبیب میترسد


چرا مقابل این ناکسان نایستد دین

نگو که دین من از ناخطیب میترسد


خدا چو ما نکرده به این خون ها عادت

قسم به جان خودش عنقریب...


محمود کرامتی




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393 توسط محمود کرامتی

مرا به سهم من از یک نگاه مهمان کن

مرا به دیدن آن روی ماه مهمان کن

مرا که بخت من از موی تو سیاه تر است

به حلقه حلقه ی موی سیاه مهمان کن

به مذهب تو محبت بود گناه، مرا

به ترک مذهب و وصل گناه مهمان کن

به قعر چاه اگر از وصل روی تو خبریست

مرا چو یوسف کنعان به چاه مهمان کن

به بزم خود اگرم یاد من نمی آری

خیالی نیست، مرا اشتباه مهمان کن



.: Weblog Themes By Pichak :.


   1      2      3      4      5    >>

 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک