قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل

به سمت بیکرانه ها
 
چو دارو تلخ میباشد، نوشتن از تو ای بانو

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1396 توسط محمود کرامتی

روزی اوریانا فالاچی، روزنامه نگار و نویسنده ی چیره دست ایتالیایی از چرچیل میپرسد که شما چطوربخاطر استعمار کشوری کیلومتر ها تا آنسوی اقیانوس هند میروید، حال آنکه کشوری به کوچکی ایرلند شمالی بیخ گوشتان با شما سر ستیز دارد اما در مقابل ساکت هستید و صامت. چرچیل میگوید: به این دلیل که در ایرلند شمالی دو ابزارِ اکثریت نادان و اقلیت خائن را در اختیار نداریم. سال ها بعد در اینسوی مدیترانه، کشوری به کوچکی افغانستان با معضلی تقریبن مشابه دست و پنجه نرم میکند. تفاوت اینجا اینست که اقلیت نادان بر اکثریت نادان حکومت میکنند. و اگرمثبت گرا تر قضاوت کنیم، اقلیت نادان بر اکثریت نادان به علاوه ی اقلیت دانا حاکمیت دارد. از فرهنگ که آغاز کنیم، تا ادارات ارائه دهنده ی خدمات عامه، در عروج اند آنانکه نمیدانند و در حضیض اند آنکه نمیدانند یا میدانند اما نمیخواهند طرف واقع بشوند. اصولا جبهه گیری بخاطر حق اینجا خریداری ندارد و موضع گیری بخاطر واقعیت پوچ و بی معنا به حساب می آید. تصمیم گیرنده ها نه تنها وضعیت موجود و اوضاع جاری را خوب تحلیل نمیکنند که نمیدانند برای کی و چی تصمیم گرفته اند. اکثریت مطلق از این اقلیت دانای که در حضیض قرار دارند، میخواهند با نوکری و چاکری قشرنفهمِ حاکم به اوج برسند و کوچکترین اعتراضی نمیکنند. دیگر قهرمانی ظهور نمیکند و قهرمانان جای شان را به پهلوان پنبه ها دادند که جز خور و خواب دلی هم دارند که بندِ خوشگزرانیست. درجه تأسف و تألم آنگاه به غایت میرسد که همه میگویند: اوضاع بر وفق مراد است. 

با این شرایط، کافیست فردی مبتکر و خلاق باشی؛ آنگاه ست که خون دل خوردنت آغاز یک پایانست. وقتی ببینی استاد دانشگاهی تحت الشعاع حماقت و سفاحت قرار میگیرد، وقتی ببینی عملکرد رئیسی منتج به اضمحلال دفترش میشود، وقتی ببینی فرمانده ای هر چی را خوب میداند جز نظام، وقتی ببینی شاعری هر چی میسراید جز شعر، وقتی ببینی نویسنده ای مینوسد برای اینکه بنویسد، دلت میگیرد. تنت میلرزد. سرت به ادوار می افتد. تو میمانی و اندوهی غریب. حالا انتخاب با توست؛ میتوانی سکوت اختیار نمایی و محبوب خلق الله باشی یا اعتراض نمایی و مورد تنفر واقع شوی. تنها تفاوت اینجاست که در مورد دوم درست عمل کرده ای. حالا اگر تو میخواهی منفور باشی و وجدان آسوده درست عمل کن. البته اگر ازآن گروه کوچک دانا هستی نه از اقلیت نادان حاکم و اکثریت نادان محکوم. 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1395 توسط محمود کرامتی

نویسنده: محمود کرامتی

مقدمه

گیر ماندن میان دو گروه ضعیف الفکر دردآلودی ست که نظم و ثبات یک نظام را تحت الشعاعِ تحرک اشتباه قرار میدهد. نظام دینی نیز اکثراً از این ناحیه متاثر بوده است. گرمای مشمئز کننده از جانب دوستان نفهم و کرختی سرمای زمستان از جانب دشمنان نادان بر پیکر دین به صورت وحشتناکی فرود آمده  و از آن پدیده ی متفاوت معرفی نموده است. 

ادامه مطلب...



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395 توسط محمود کرامتی
نویسنده: ادگار والیس
مترجم: محمود کرامتی

روجائی را به سوئی انداخت و بروی بسترش نشست،  پاهایش درون دمپایی خانگی اش سردی کف خانه را احساس کرد. تلفن به فاصله ی کمی دور مصرانه زنگ میخورد. چراغ را روشن کرد، به طرف تلفن رفت و گوشی را گرفت.

-         دکتر بنسون سخن میگوید...

 باد نوامبر در اطراف خانه ی کوچک سفید می وزید و صدای زمستان را  با خود می آورد. دکتر لباس پوشید، به طرف میز رفت و لحظه ی به ساعت مچی اش خیره شد. روحش از کارِ پیش رو شاکی بود. حالا ساعت دو صبح شده بود؛ ذهنش همچنان از این ساعات وحشتناک شکایت داشت. او متحیر بود که چرا باید اطفال همیشه در چنین اوقات نامناسبی متولد شوند. دو کیف دستی کوچک را برداشت، کیسه ی کوتاه قرص که مردم میشناختند و صندوق بلند زایمان که مردم کیف نوزاد میگفتند.  



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1394 توسط محمود کرامتی

در سرزمینِ صورتت ابروست بیشتر

آنکه بجان غمزده داروست بیشتر


وابسته ی دوچشم تو بسیارشاعر است

وابسته ی دوزلف و سرِ موست بیشتر


در لابلای خرمن موهات دست باد

در لابلای خرمن گیسوست بیشتر


آئینه محو صورت تو گشته، گنگ محض

غرق نگاه تو بخدا اوست بیشتر


بانو! کنار تودل من قرص باهمی ست

هرچند زخم خورده ام از دوست بیشتر


محمود کرامتی



نوشته شده در تاریخ شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1394 توسط محمود کرامتی

مثل شادی که ز من قهر شد از خود قهرم

هفته ها میگذرد از خودم ام بیخبرم


هفته ها میگذرد ساکن قبرستانم

مرده ها جمع شدند تا بدهندم زهرم


زنده بودم و کسی زنده نبود انگاری

بعد مردن به خدا بیش از همه زنده ترم


هفت جدم دل شان سوخت برایم اما

گویی که سوخته بیش از همه ی شان پدرم


حال من چون پدری هست که در پای نبرد

کشته از روی نفهمی و ندانی پسرم


هان ای آدمیان! خسته ام از جمله ی تان

محض مولا نگذارید چنین سربسرم


محمود کرامتی



.: Weblog Themes By Pichak :.


   1      2      3      4      5    >>

 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک