قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل

به سمت بیکرانه ها
 
چو دارو تلخ میباشد، نوشتن از تو ای بانو

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1395 توسط محمود کرامتی
نویسنده: ادگار والیس
مترجم: محمود کرامتی

روجائی را به سوئی انداخت و بروی بسترش نشست،  پاهایش درون دمپایی خانگی اش سردی کف خانه را احساس کرد. تلفن به فاصله ی کمی دور مصرانه زنگ میخورد. چراغ را روشن کرد، به طرف تلفن رفت و گوشی را گرفت.

-         دکتر بنسون سخن میگوید...

 باد نوامبر در اطراف خانه ی کوچک سفید می وزید و صدای زمستان را  با خود می آورد. دکتر لباس پوشید، به طرف میز رفت و لحظه ی به ساعت مچی اش خیره شد. روحش از کارِ پیش رو شاکی بود. حالا ساعت دو صبح شده بود؛ ذهنش همچنان از این ساعات وحشتناک شکایت داشت. او متحیر بود که چرا باید اطفال همیشه در چنین اوقات نامناسبی متولد شوند. دو کیف دستی کوچک را برداشت، کیسه ی کوتاه قرص که مردم میشناختند و صندوق بلند زایمان که مردم کیف نوزاد میگفتند.  

 دکتر بنسون لحظه ی توقف کرد تا سیگاری روشن کند؛ سپس بسته ی سیگار را در جیب بالاپوشش قرار داد. وقتی دروازه را باز کرد، باد چون چاقوی جراحی ای به صورتش خورد. کمی خمیده، در امتداد پارکینگ به طرف گاراژ رفت. ماشینش به سختی روشن شد؛ از پارکینگ که پائین میامد چندین بار تکان خورد اما بعدن که به جاده ی علفزارِ منتهی به شاه راه صحرائی رسید ماشین به نرم رفتن شروع کرد. خانم آت سورلی، که دکتر بنسون به ملاقات او میرفت پیش از این تقریبن یک درجن بچه به دنیا آورده بود. اما تاجائی که دکتر بیاد داشت او هیچگاه در هوای خوشی حتا در روز زایمان نکرده بود، و وقتی دکتر بنسون جوان و دکتر روستا بود و هنوز نتوانسته بود افتخار دیدن آت را مانند پدرش (دکتر بنسون پیر) داشته باشد، پدرش همیشه دو یا سه صورتحساب تولد نوزاد را طلب بود. راه طولانی ای تا مزرعه ی سورلی بود، و دیدن یک مرد تنها که در امتداد جاده ی روستا میرفت برای دکتر آسایش خاطر خوشایندی بود. دکتر از سرعت ماشین کاهید و به مرد که مقارن با باد به سختی پیش میرفت و بسته ی زیربازویش داشت نگاه کرد. بنسون به کنار آمد، توقف کرد و مرد را دعوت به نشستن نمود. مرد بدون لحظه ی درنگ سوار شد.

دکتر پرسید: راه دوری میروید؟

تمام راه را تا دیترویت میروم.

مرد نسبتن لاغر با چشم های نخودی سیاه که بخاطر باد پر از اشک شده بود، پس از مکثی کوتاه در حالیکه دستانش را با نفس هایش گرم میکرد پرسید: می شود یک سیگار بمن بدهید؟

دکتر بنسون دکمه های کتش را باز کرد اما یادش آمد که سیگارها در جیب بیرونی بالاپوشش است.

بسته ی سیگار را بیرون کرد و به سوار داد، سوار در جیب خود دنبال کبریت گشت و زمانیکه سیگار روشن شد بسته ی سیگار را لحظه ی نگاه داشت و پرسید: مشکلی نیست اگر سیگار دیگری نیز برای بعد بگیرم؟ و بدون اینکه متظر پاسخ دکتر بماند بسته را تکان داد تا سیگار دیگری بگیرد.

دکتر بنسون احساس کرد دستی جیبش را لمس میکند.

مرد کوتاه در حالیکه دستش را به جیب دکتر داخل کرده بود گفت: دوباره به جیب تان میگذارم.

دکتر بنسون به سرعت دستش را پائین آورد که سیگارها را بگیرد، اندکی عصبانی بود و میخواست زودتر آن را در جیب خود بیابد.

دقایقی بعد دکتر دوباره لب به سخن گشود و گفت: خب پس تو به دیترویت میروی؟

دارم به آنجام میروم تا در یکی از کارخانه جات ماشین کاری بیابم.

تو میکانیک هستی؟

تقریبن از زمانیکه جنگ ختم شده است راننده ی کامیون هستم. ولی یک ماه پیش وظیفه ام را از دست دادم.

در طول جنگ در ارتش بودی؟

بله! من در بخش آمبولانس بودم، سمت راست خط مقدم.

دکتر با تعجب تمام گفت: جدی میگی! (؟) ... من هم دکتر-ام. اسمم بنسون است.

مرد با خنده گفت: فکر می کردم که این ماشین بوی دارو بدهد؛ سپس جدی تر اضافه کرد: اسم من ایوانس است.

دقایقِ کوتاهی در سکوت سپری شد. سوار خود را در صندلی جابجا کرد و بسته اش را به کف ماشین گذاشت. حینیکه مرد تکیه داد، دکتر بنسون برای اولین بار به صورت کوچک و گربه مانند مرد نظر کرد.

دکتر متوجه زخم عمیق طولانی ای نیز بر روی گونه ی  مرد شد که روشن و قرمز بنظر می رسید؛ طوری که فکر میشد از همین اواخر نشات می گیرد. او به فکر خانم آت سورلی افتاد و ساعتش را بیاد آورد. انگشتان خود را عمیقن درون جیبش کرد اما متوجه شد که ساعت در جیبش نیست. دکتر بنسون دست خود را به آرامی تمام و با دقت زیاد زیر صندلی به حرکت در آورد تا زمانی که جلد چرمی ای که در آن همیشه با خود تپانچه ی اتوماتیکش را حمل میکرد لمس نمود. تپانچه را به آرامی کشید و در تاریکی در کنارش قرار داد، لحظه ی بعد سریعن ماشین را متوقف کرد و نوک تپانچه را به پهلوی ایوانس فشرد و با عصبانیت تمام در حالیکه از ترس بر خود میلرزید گفت: بگذار آن ساعت را درون جیبم.

مرد نجوا کرد: اوه خدای من، آقا! من فکر میکردم شما...

دکتر بنسون تپانچه را عمیق تر به پهلوی مرد فشرد وبا سردی تکرار کرد: قبل از اینکه اجازه دهم این اسلحه سوراخت کند آن ساعت را در جیبم بگذار. ایوانس دست خود را در جیب جلیقه خود قرار داد و سپس، با دستان لرزان، تلاش کرد که ساعت را در جیب دکتر بگذارد. دکتر در را باز کرد و مرد را به اجبار از ماشین بیرون کرد.

دکتر باعصبانیت به مرد گفت: امشب بیرون هستم تا احتمالن جان یک زن را نجات دهم، با این وجود وقت گذاشتم که  کمکت کنم اما تو...سپس با سرعت ماشین را به حرکت در آورد؛ در حالیکه باد دروازه را با صدای بلندی بسته کرد. دکتر تپانچه را درون جلد چرمی اش، زیر صندلی، گذاشت و با عجله به راه خود ادامه داد.

رانندگی در روی کوه تا مزرعه ی سورلی  آسان تر از آن بود که او می ترسید و آت سورلی یکی از پسران مسن تر را پایین جاده همراه با یک فانوس فرستاده بود تا  به او در طول پل چوبیِ قدیمی که به  خانه ی مزرعه ای کوتاه منتهی میشد کمک کند.

تجارب زیاد قبلی خانم سورلی در آوردن کودکان به جهان ظاهرا به او تا حد زیادی کمک کرد؛ چرا که او این کودک را با زحمت کمی متولد ساخت و نیازی به سهم دکتر بنسون و ابزار داخل صندوق طویلش نبود. با این وجود بعد از تمام شدن همه چیز، دکتر بنسون سیگاری بیرون کشید و به منظور کشیدنش نشست.

دکتر در حالیکه مرتب به سیگار پک میزد، با کمی احساس افتخار به آت گفت: مردی را امشب در راهم به اینجا سوار ماشین کردم، او تلاش کرد از من سرقت کند. او ساعتم را گرفت اما وقتی تپانچه ی کالیبر 45 خود را به پهلویش فشار دادم تصمیم گرفت به من مستردش کند. آت به قصه ی هیجان انگیزی که از دکتر بنسون جوان میشنید تبسم طولانی ای کرد.

آت گفت: خب! خوشحالم که دوباره برایتان داد. چرا که اگر ما آن را نمی داشتیم، نمی فهمیدیم که چی وقت بچه بدنیا آمده. چی ساعتی گفتید بدنیا آمده دکتر؟

دکتر بنسون ساعتش را از جیبش در آورد.

- بچه تقریبن سی دقیقه پیش بدنیا آمد و حالا او...

به طرف لامپ روی میز رفت و نگاه غریبی به ساعت دستش انداخت. شیشه اش ترک برداشته بود، قابش شکسته بود. ساعت را دور داد و نزدیکتر به چراغ نگاه داشت و نوشته ی فرسوده ی آنجا را خواند.

به بخش آمبولانس خصوصی تی ایوانس، کسی که شجاعت های فردی اش جان مان را در شب سوم نوامبر 1943 نزدیک خط مقدم ایتالیائی ها حفظ کرد.

«نرسیس نیسبیت، جونز و وینگیت»

 

پایان



 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک