قالب وبلاگ قالب وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل

به سمت بیکرانه ها
 
چو دارو تلخ میباشد، نوشتن از تو ای بانو

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1391 توسط محمود کرامتی

یکی از روز های بهاری 1378 بود که آن منظره عجیب را دیدم مثل همیشه از کنار دیوار در حالیکه از هم همه ای شهر خسته شده بودم آهسته آهسته به طرف خانه در حرکت بودم تازه چند دقیقه میشد که از فضای زندان مانند مدرسه بیرون شده بودم مدرسه ای که برایم حکم زندان را داشت تا تعلیم گاه مدرسه ای با آن قواعد طالبانی که مهمترین مضمون آن کنز الدقائق بود خسته شده بودم از بس این دستار زوری را بر سرپیچانده بودم خسته شده بودم از بس این عقاید طالبانی را تآمل کرده بودم در همین افگار غرق بودم که ناگهان صدای گوش خراشی که از توقف ناگهانی رنجر حامل یک طالب کثیف برخواست مرا متوجه سمت چپم نمود مادر و دختری که از سرک شهر نو هرات عبور میکردند با این رنجر تصادم نموده بودند طالبی که خود را مالک مال و جسم افغانها میدانست در حالیکه با آن سرعت سرسام آور خویش دختر بچه این پیره زن فلک زده را زخمی کرده بود با یک مانور منحصر بفردش از ماشین پیاده شد و در حالیکه تازیانه ای بر دست داشت بجای اینکه از این مادر پیر بابت زخمی نمودن دخترش عذرخواهی نماید دست به آزار واذیت پیره زن بیچاره زد که چرا جلو خود را نگاه نمیکنی و.....

شهروندان شهری که خود را شجاع ودلیر می نامند در حالیکه شاهد زور گوئی این مزدور پست فطرت بودند زبان از کام نگشودند که به چی جرمی این پیره زن بیچاره را میزنی شاید انسانیت مرده بود و شاید هم ظلم واستبداد این یاغیان به کسی جرئت رویاروئی را نمیداد من چی میتوانستم بکنم بدستان ظریف ونحیفم نگاهی کردم ویادجمله  آن پرنده که به ابراهیم نبی گفت افتادم (وقتی ابراهیم (ع) در آتش نمرود افتاد پرنده ای با منقارش آب میاورد و روی آتش می انداخت ابراهیم (ع) گفت مگر نمیدانی که با این آب آتش خاموش نمیشود پرنده گفت میدانم اما تلاش من برای اینست که روز محشر که از من پرسیده شود چرا به ابراهیم کمک نکردی بگویم در حد توانم کمک کردم ) با خشمی مافوق تصور براه افتادم اما در همین لحظه متوجه دوکانداری شدم که طاقت نیاورده بود تا این همه ظلم را ببیند و پیش آمد و با آن طالب گلاویز شد صحنه عجیبی بود پیره زن که این وضع را دید چادر در کمر بست و دو نفری طالب نمای کثیف را به سزای عملش رساندند کلاه و دستارش هرکدام بسوئی افتاده بود و زن و مرد متحد مشت و لگد نثار خودش میکردند از شادی روی پای خود بند نبودم و همانجا برایم ثابت شد که اگر همه یک دست باشیم هیچ بیگانه ای قدرت رویاروئی با مارا ندارد.



 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک